تبليغاتX
فریاد عدالت

 

تا باز شود غنچه ی صبح

از بام بنفش لبت

یک قدم وقت است

تو مرگ دیو وهم انگیز لحظه های شب هستی

صدای قدم های ترا حفظ می کنم

                                         ع -  ز  - فریاد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 14:38  توسط عدالت زارعیان | 

 

در دل یخ بسته ام آتشفشان دوزخ است

گوش کن  شعله ی شعرم زبان دوزخ است

هر شب از تابوت تبدار زمین بردست مرگ

ناله های حسرتم تا آسمان دوزخ است

زخم ودردوخون و خشم و انتقام خفته ام

در میان سینه ام سوز نهان دوزخ است

گوشه ی تنهایی ام روشن به خواب صاعقه

هر چه بینم دم به دم خواب گران دوزخ است

بین رقص پرده ها با زخمه های گمشده

رستخیز واژه ها آوازه خوان دوزخ است

قرنها برپای من زنجیر رفتن بسته اند

این تن مجبور من هر دم روان دوزخ است

در عجب ماندم که مردی از تبار آینه

بین ایمان وهوس تصویر جان دوزخ است

ع -  ز  - فریاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط عدالت زارعیان | 

صدا مرده بود

ومن چه سرد سوختم میان اشکهای نمک سود

چه بی محتوا آغاز شدیم ما

مرور کردم تو را برای خواندن

نخوانده پاسخ ندادی

تا صدا مرده باشد میان یأس دیروز

و دوباره پایان مثل آغاز

صدا مرده بود

ومن چه سرد سوختم

برای کسی که پا برهنه می گذشت

از میان خاکستر من

                                         ع - ز - فریاد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:57  توسط عدالت زارعیان | 
چگونه با تو بگویم بیان مسخره را

و واژه های سبک در زبان مسخره را

نگو که در شب چشمت نمی شود گل کرد

که عاجزم ز تجسم جهان مسخره را

جهان خالی و پوچی ، چه هیچ تو خالی

جهان مبهمی از این و آن مسخره را

سراب زندگی ام بود و راز رانده شدن

که ساده سر بکشم شوکران مسخره را

از آن دمی که سرشتش، خدا نمی دانست

روایت غم از این داستان مسخره را

بسوز مریم قدیسه از گناه خدا  !!!!

بساز از هوست آسمان مسخره را

پسر به زخم یهودا و ترس پطرس مرد

و زخم منتشرش جاودان مسخره را

گزاره ای که نهادش ،دروغ می آید

تفکری ، که بخندد گمان مسخره را

بنال و پرده بگردان بدستگاه جنون

برقص ای تن من  دیلمان -1- مسخره را

و تیک و تاک تمنا به گوش ثانیه ها

تلنگری که بگیرد زمان مسخره را

1 – یکی از گوشه های محزون آواز دشتی

                                                                      ع -  ز  - فریاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:4  توسط عدالت زارعیان | 

        

     ***تقدیم به آنکه بت نبوده و نیست دکتر محمد مصدق

 

دوباره آمده اند ودر این مردستان تردید

زخم ناکامی خود را

به خواب افیونی ما التیام می دهند

دوباره آمده اند

وبر سر هفت سین وسوسه ی وسطی

چوب حراج به بهشت و دوزخ خداوند می زنند

وبردگان بهشت را می خرند

تا از خرابات به خواب افیونی خرابه بروند

دریغ کسی همچون تو پیدا نمی شود

تا تمامی دوزخ را یکجا بخرد

وبگریزد به ناکجای اقلیم بیکران

                                        ع - ز - فریاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:50  توسط عدالت زارعیان | 

برای تو از صلیب ستاره ها گذشتم

چشمهایت را می خواهم

شهاب به شهاب

کهکشان ها را به هم می دوزی

وقتی نگاه می کنی به آسمان

به آخرین جای پاک زمین

ع - ز - فریاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:5  توسط عدالت زارعیان | 

اینجا می بینم

طپش زمان در دل بیهودگی

حتی روی سپید آن ستاره ی ابر پشت

با من قهر است

و از جنایت لیلی زمستان

فقط انگشتان خونین بید مجنون مانده

ع - ز - فریاد

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 23:9  توسط عدالت زارعیان | 

 

به آتش کدامین نفرین می سوزم

که زندگی ام

انگاره ای از دوزخ است

به درد من دچار نیستی

هنگامی که جهانی را تنفس کنی

و خون در رگان ات واژه ها باشد

و عشق در قلب ات به سان گیوتینی

هر واژه را می کند صدها هجا

آنقدر حقیر

در شب زخمی زمین گریسته ام

تا سر به آسمان بسایم که من شاعرم

و انسان هویت جهان شاعر

حالا که به انکار جهان برخاسته اند

من فریاد بر می آورم

که انسان دروغ نیست

باید برخیزم

شعرهای عریان از افاعیلم را

به زنجیر آزادی بیاویزم

اینک در شهر کوس رسوایی مرا می زنند

به درد من دچار نشده ای

درد عریانی

و عشق تنی است که تن پوش نیست*

* آیه ی 187 سوره بقره

ع - ز - فریاد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:27  توسط عدالت زارعیان | 
سلام دوستان عزیزم

به زودی با این وبلاگ به روز خواهم کرد !

منتظر شروع مجددم بعد از مدتهای طولانی باشید!

سپاسگذارم و ورود شما رو به اين وبلاگ خوش آمد

ميگم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:23  توسط عدالت زارعیان |